تبليغاتX
دل آوا
درد دل های عارفانه عاشقانه!

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم
خرده پولی
سر سوزن هوشی.

دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
هم چو من مشروط

و اتاقی که در این نزدیکی است
پشت آن کوه بلند!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 12:3  توسط محدثه  | 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم دی 1388ساعت 13:44  توسط محدثه  | 

سال ها می گذرد و خاک روی خاک

بر خاطراتی که بوی محوی می دهند.

خاطراتی که پر بود از نقش و نگار کسی که

تمام کودکی ام بود، تمام کودکی ام.

تمام زندگی ام بود، تمام زندگی ام.

که دست های سفر باز به جاده جارو زد

و او گریز به خورشید از این هیاهو زد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 15:32  توسط محدثه  | 

گوش شنوای هستی

شیوانا از روستایی می گذشت . به دو کشاورز بر خورد می کند . هر یک از او می خواهند که دعایی برایشان داشته باشد ... شیوانا رو به کشاورز اول می کند و می گوید : تو خواستار چه هستی ؟

می گوید من مال و منال می خواهم که فقر کمرم را خم کرده است ... شیوانا می فرماید برو که هستی شنواست و اگر همین خواسته را از درونت بخواهی به آن می رسی و نیازی به دعای چون منی نداری .... رو به دهقان دوم می کند که تو چه ؟

او می گوید من خواهان تمام لذت دنیایم ! شیوانا می گوید : هستی صدای تو را هم شنید .

سالها می گذرد...... روزی شیوانا با پیروانش از شهری می گذشت که خان آن شهر به استقبال می آید که ای شیوانای بزرگ ... دعای تو کارساز بود چرا که من امروز خان این دیارم و خدم وحشمی دارم چنین و چنان ...

شیوانا گفت : هستی پیام تو را شنید که هستی شنوا و بیناست ... خان می گوید : اما آن یکی دهقان چه ... او در خرابه ای نزدیک قبرستان مست و لا یعقل به زندگی در حالت دایم الخمری گرفتار است ...

شیوانا گفت : او تمام لذت های دنیا را می خواست و اکنون صاحب تمام لذتهاست است.....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 12:31  توسط محدثه  | 

یکی از شاگردان شیوانا غمگین و افسرده کنار جویبار نشسته بود و با چوب به سطح آب می زد. شیوانا کنارش نشست و احوالش را پرسید. پسر جوان گفت:” به دختری علاقه مند شده ام که صاحب جمال است و معصوم و با شرم. اما همان طوری که می بینید من بهره ای از زیبایی نبرده ام و پسران زیادی در این دهکده هستند که از من زیباترند. به همین خاطر خوب می دانم که هرگز جرات نخواهم کرد عشقم را به او ابراز کنم و باید به خاطر زیبا نبودن او را فراموش کنم!”

شیوانا دستی به شانه جوان زد و گفت:” این احساس دلتنگی که در نگاه و دل و صدایت موج می زند، اسمش شور و عشق و دلدادگی است. می بینی که عشق، بدون توجه به چهره و جمال به قول خودت نه چندان زیبا، قلب تو را تصاحب کرده و این یعنی برای عاشق شدن حتما لازم نیست که فرد زیبا باشد. برای عاشق بودن و عاشق ماندن هم همین طور.

زیبایی فقط به درد نگاه اول می خورد تا توجه را به سمت خود جلب کند. وقتی نگاه در نگاه تلاقی کرد و جرقه عشقی ظاهر نشد، آن رخ زیبا دیگر به درد نمی خورد. اما نگاه تو با یک هم نگاهی به شعله عشقی پرشور تبدیل شده و این نشانه خوبی است. من جای تو بودم به جای کلنجار رفتن با خودم و چوب بر آب زدن، گلی می چیدم و به خواستگاری یار می رفتم. فقط همیشه به خاطر بسپار که در مرام عاشقی، زیبایی شرط نیست. عشق با خودش زیبایی را می آورد و همه چیز را زیبا می سازد.”

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:4  توسط محدثه  | 

گنجشک با خدا قهر بود…

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

 

می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که

 

دردهایش را در خود نگاه میدارد…

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

 

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

 

گنجشک هیچ نگفت و…

 

خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.


گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

 

تو همان را هم از من گرفتی.

 

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

 

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…


سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

 

خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو

 

از کمین مار پر گشودی.


گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

 

خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به

 

دشمنی ام برخاستی!

 

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

 

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

 جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 14:37  توسط محدثه  | 

میگذرد تنها ترین بهار جوانی ام،

بی هیچ امید به طلوع خورشید فرداها،

حبس میشوم در بغضی سیاه بی هیچ شانه ای برای باریدن،

و نیست همسفری !

غرق سکوت میشوم از مشغله ی اطرافم

و یخ میبندم از گرمای مصنوعی !

لبریز میشوم از میل پرواز و کو پر پرواز ؟!

آی کبوتر! بالهایت را از کجا آورده ای که آیینه ی انعکاس طلاییِ رنگند؟

آیا نشانی نیست از این برزخ به نور ؟

واژه مسخ می شود در وسعت الفبای غربتم،

غریب وادی خویشم

فراموش شده ی خویش

و جا مانده ی اصلم

تنهاییم از فراموشی است

بالهایم را گم کرده ام ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:17  توسط محدثه  | 

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند

بفتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرین جان ها چو بگشایند بفشانند

به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند

رخ مهر از سحر خیزان نگردانند اگر دانند

ز چشم لعل رمّانی چو می خندند می بارند

ز رویم راز پنهانی چو می بینند می خوانند

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبیر درمانند درمانند

چو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند

بدین درگاه حافظ را چو می خوانند میرانند

درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند

که با این درد اگر در بند درمانند درمانند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:38  توسط محدثه  | 

یادم میاد بچگی دوران مدرسه و سر و صدا دوران پر از شور و هیجان و به قول امروزی ها جو گیری، بچه هایی که از من بزرگتر بودن  برا خودشون دفتر خاطرات داشتن نزدیکای آخر سال و امتحانات که می شد همه دفتراشون رو دست می گرفتن و دوره می افتادن با هر کی دوست بودن و نبودن دفترو میدادن تا براشون خاطره بنویسه ما هم که به خاطر حال و هوامون جو گیر بودیم خواستیم از اون دفترا داشته باشیم.

یه دفتر 40 برگ برداشتم چند تا شعر که تو کتاب هنر بود بریدم صفحه ی اولش چسبوندم چند تا نقاشی از گل و بلبل تو صفحه های مختلفش کشیدم و منم دوره افتادم تو کلاس و از همه خواستم تا برام چیز بنویسن حتی از خانوم معلم ها هم خواستم البته پاچه خواری نبودا چون همه می خواستن منم خواستم.

هر کی یه چیز می نوشت هر کی اندازه ی خودش یکی شعر یکی متن یکی نقاشی بعضی ها هم فقط امضا !

نمک در نمکدان شوری ندارد/دل من طاقت دوری ندارد

گل سرخ و سفید و لوله لوله/ فراموشم نکن یار کوتوله !

و کلی از این چیزا از همه بیشتر یه نقاشی بود که تقریبا تو همه ی صفحه ها دیده میشد  شکل یه قلب بزرگ و خوشگل و قرمز که یه تیر از وسطش رد شده بود،خون ازش چکه میکرد و می ریخت تو جامی که پایینش بود.

یکی دو سال این دفتر دم دستم بود هر از گاهی ورقش میزدم و خاطراتش رو مرور میکردم بعد قاطی باقی کتاب ها و دفتر ها جعبه شد و راهی انباری اون آدم ها، قیافه هاشون و خاطراتشون هم. در اثر روزمرگی تقریبا همه چیز از یادم رفته بود.

بعدها تو یک اثاث کشی این دفتر پیدا شد وقتی برگ های دفتر رو ورق می زدم با واژه واژه ای که تو دفتر می دیدم، با خط به خط نقش و نگارش چهره ها و خاطرات آدم های اون دفتر رو به یاد می آوردم خاطراتی که اینقدر محو بود که بعضی هاش رو دیگه به یاد نمی آوردم.خاطرات خوب، بد، قهرها، آشتی ها واقعا شیرین بود.

به این فکر میکردم که زندگی ما هم همون دفتر خاطرات هست هر کسی که بهش پا میذاره نقشی از خودش میزنه کم رنگ، پر رنگ، خوب، بد و این نقش ها برای همیشه موندگار میشه. با ورق زدن خاطراتمون خیلی چیزا و خیلی آدم ها رو به یاد می آریم که شاید در اثر روزمرگی محو شدن.

کاش همه ی ما آدم ها تو دفتر خاطرات هم دیگه عکس گل و بلبل و چیز های خوب می کشیدیم تا اگه یه روزی دفترامون رو ورق زدیم از هم به خیرو خوبی یاد کنیم وای کاش هیچ کدوم از خاطرات خوبمون دچار روزمرگی نشه.

به امید روزی که تو دفتر خاطرات هیچ کسی اثری از بغض و ناراحتی و کینه نباشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 8:56  توسط محدثه  | 

چرا آدم ها وقتی عصبانی می شوند داد میزنند؟!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:55  توسط محدثه  |